گفت وگو باخدا

به وب سایت نیک اندیش خوش آمدید. لطفا"ازمرورگر استاندارد فایرفاکس استفاده کنید.
احمد رحیمی
سه شنبه 16 آبان 1391 13:24
چاپ این صفحه
شعری از تاگور
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم.
خدا پرسید:
پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟
من در پاسخش گفتم:
اگر وقت دارید.
خدا خندید و گفت:
وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان.

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،
عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودك باشند ...
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند ...
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند
و حال را فراموش کرده اند
و بنا براین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده ...
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند ...
دستهای خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم
به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ...
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ...
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد
کنیم
اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم ...
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
بلکه
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد ...
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند ...
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند ...
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،
بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند ...
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم،
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه…